تبليغاتX
حضرت باران

امشب لیلای من کو؟ امشب بی عقل و هوشم
لیلا! لیلا! کجایی؟ مجنون! مجنون به گوشم
لیلا یادت می آید یک شب پرسیدی از من
از درد، از زخم، از اشکم، گفتم نمی فروشم
شعر: عیرضا قزوه برداشت از وبلاگ عشق علیه السلام
هر قطعه غزل به پای نفسهای قطعه قطعه تو که چون به مطلع تاول می رسی، دردهایت ردیف می شود. نفسهای مجروحت، رگبار تاول بر پیکر آینه، التهاب زخم ها از دست من لغزیدند. امشب قافیه در هیاهوی سرفه هایت گم شد. من ندارم ذوق تا بغض تاول هایت را آرام کنم، ندارم طاقت اشک از چشمهایی پاک کنم که در ازدحام درد بی تاب شدند. راستی نرخ جانت در بازار عشق چند؟
براده های شب در چشمان خمار خورشید چکید، باران به تعداد نگفته هایت مرثیه های غزل خواند، اشک در چشم گل زمزمه کرد، کوه از خواب سنگین پایین آمد و هنوز ما نام زخمهایت نمی دانیم... در برابر تو نبض کلمات از پا افتاد و قلم به دست قطعه نفسهایت می سپارم و در آخر باران نیز به جمع اشکهایم پیوست.
سلام به مخاطبان
نثری ناچیز و عاجز تقدیم به تمام بیماران و جانبازان شیمیایی 

+ نوشته شده در  90/12/05ساعت 0:20  توسط سیما | 

شايد تاريخ و روزگار سینما و تلویزیون ما مثال سریال  «وضعیت سفید» به خود ندیده باشه.
من خیلی کم فیلم دنبال می کنم اما عجیب این بود که کاملاً برای این سریال وقت می گذاشتم کم فیلم تماشا می کردم چون واقعا از تجدید رویکرد در مورد تم و محتوای فیلم ها و برنامه های صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ناامید شده بودم. و بخاطر چنین نتیجه ای از تماشای اولین قسمت های سریال وضعیت سفید بی نصیب موندم درواقع حرکات و دیالوگ های شخصیت تازه متولد شده در نگرش و گوشهای خسته بینندگان بنام امیر منجر به آغاز تماشای من شد و به عنوان مخاطب حرفه ای که کارشناسانه این سریال زیر ذره بین دقت قرار دادم جذابیت ها و جزئیات، تازگی و طراوت ها، و همچنین زیباییهای زیادی مشاهده کردم. شخصیت امیر معرّف تمام سریال هست اما در عین حال شاهد بودیم سکاندار روند و پروسه ی سریال در دست امیر نبود و تمام قصه تمرکز بر یک شخصیت در قالب قهرمان داستان نداشت. واقعا جای تعجب داشت هدایت چندین قهرمان از طرف کارگردان!
زحمات و برنامه های زیادی برای قرارگیری داستان در بستر و جریان منطقی و درست مستور بوده. یکی از مخاطبان این سریال گفت: اصلا وضعیت سفید سریال نبود تمام سکانسها گویای یک زندگی واقعی و کاملاً ایرانی بود که تلنگری برای صمیمت از دست رفته و فراموش شده خانواده ها هم بود.
وقتی که امیر به بهروز گفت: بیا! بیا منو بکش بهتر از اینه که توی جوی پیدات کنم.

ودر آخر از زبان یکی از مخاطبان این سریال آقای امیرتیموری: وقتی که سرود:
عشق بين حباب من نشوي
گل لاي کتاب من نشوي
کار دارم هنوز من با تو
من اميرم! شهاب من نشوي
آيه ي عشق و شور و آرامش
مايه ي اضطراب من نشوي
راضي ام من به نان و ريحاني
سر سفره کباب من نشوي
نقشه ي گنج، برگ نيلوفر!
نقشه ي روي آب من نشوي



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/09/04ساعت 0:56  توسط سیما | 


آرزوی باران دارم برای پاییز

سرفه برگها و من در میان پاییز دست تمنا گشودم
پاییز و باغچه من؟!!! هنوز پاییز خیلی فاصله داره تا برسه به باغچه من فکر کنم تنها باغچه من باشه که مصلوب و تسلیم پاییز نشه...
شعله کشان رفتند تا به آسمان هوایی بدهند اما پاییز ریختند بر درختها و این شد پاییز بهار شاعر
ماه و خورشید یک خط در میان آمدند تا از دم مسیحایی کهکشان پاییز را ابلاغ کنند به طبیعت
سلااااااااااام بر پاییز پادشاه فصل ها
هوز ادامه میدم...


+ نوشته شده در  90/07/01ساعت 0:52  توسط سیما | 

بک عرفتک و انت دللتنی علیک

ماه من قرار ما اول کوچ تا بن کوچه

یعنی از هلال راز تا بدر ناز نون و کلوچه...

از شاخه خشکیده ماهِ خام تا پختگی و مهتابی فریبای ماه.

مثل کلوچه

ای ماه من زندگی تو مثل همین دوره تکمیل زیبایی ماه شده

جایی که به پحتگی و رسایی همچون بدر ناز برسی

از کوچ سفر می کنی به دیار توقف همچون کوچه راکد و منزوی خواهی شد.

ماه من، راز شب ستاره و راز تو خود تویی

تا در آغوش کشیدن مهتاب تا چند هلال فرصت رویت داری ماه من.

هر سکوتی راز نیست درد و رنج، تاول هزار نگفته در وجود کبودت سنگینی می کند این یعنی راز...

این استنباط شخصی بود از شاخه ای گلچین شده ی ترانه های استاد علی معلم شعری اشراق آمیز و زیبا

تب دارم با این حال مسوولیت وبلاگ نویسی که اعتراف می کنم خیلی ناقص اجرا کردم به من اجازه سکوت نداد.

از همه مخاطبان محترم عذرخواهی میکنم که وبلاگ حضرت باران خیلی دیر بروز می شود شاید چون وقت مجزا و مخصوص پیدا نشده برای من. از این بابت افتخار می کنم که تمام مخاطبان بهترین کامنت ها درج می کنند و همین طور بهترین وبلاگ نویس ها مرا دعوت به بهترین مطالب می کنند.

راستی چند روز دیگه داریم تا پ ا ی ی ز؟؟؟ :))

+ نوشته شده در  90/05/28ساعت 0:47  توسط سیما | 

بسم الله النور

از برکه کویر شهر چه راکد مانده
همچون امواجی که از نفس افتاده
از قامت سالَم، بهار کم شد
لبخند سفالی ات، ارمغان شهر من شد...
***************
مثل بارون خیلی آروم می باری رو تن خستم
زیر سمفونی بارون می خونم بی تو شکستم
گمونم طلوع دردو با چشای بسته دیدم
پشت درهای سکوتت، سوز سازتو شنیدم
عطش بغضو شکستم با یه دریا اشک نابم
رفتنت تو باورم نیست کاش یه شب بیای به خوابم
رقص ققنوس، اشک فانوس یک ترانه رو لباتن
بال طوفان، روح مرجان فرش اشکی چون نباتن
پلک و پولک، ذوق و رونق می پوشونی روی پاییز
شوره زاران، شالی زاران می نوازن خلسه لبریز

سلام.... بارها به لحظه های نیامده نوید رویشی سبز دادم پیش بینی وجود احوالی مزین به نگاه و نظر شما کردم اما مرا به پیش راندند شاید ناخواسته/

دوست خوب و هنرمندم خانم منیژه ناظمی زاده ترانه سرای دل کویر این ترانه رو گفتند بنده حقیر هم افتخار داشتم ابیاتی ناچیز واگذار کنم به این ترانه زیبا. اگر وزن و عروض این کار متغیر هست چون طبق ملودی سروده شده.

بهار از قامت سال ام کم شد...  

 

+ نوشته شده در  90/04/01ساعت 0:17  توسط سیما | 
بسم الله النور

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیتُه وَ مَن عَلی دِیتُه وَ اَنَا دِیتُه؛ هرکس من را طلب می‌کند می‌یابد مرا، و کسی‌که مرا یافت، می‌شناسد مرا، و کسی‌که من را دوست داشت، عاشق من می‌شود و کسی‌که عاشق من می‌شود، من عاشق او می‌شوم و کسی‌که من عاشق او بشوم، او را می‌کشم و کسی‌که من او را بکشم، خون‌بهایش بر من واجب است، پس خون‌بهای او من هستم.

شهید گروسی اولین موذن مسجد جامع خرمشهر بعد از فتح این شهر بود به سفارش خواهرزاده این شهید بزرگوار توفیق داشتم تا زندگینامه و وصیتنامه این شهید رو ترجمه کنم. در ادامه مطلب با زندگینامه ایشان آشنا خواهید شد. از خواهرزاده این شهید بزرگوار تشکر می کنم که عکس و مطالب در اختیار وب حضرت باران قرار دادند

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/03/03ساعت 0:37  توسط سیما | 

بسم الله النور

اللهم صل علی محمد و آل محمد

و عجل فرجهم

تا رفتن فقط يك بودن مانده میان حجم نفس ها، گاهی قطره ای نور در آشیانه بغض بریز. سپردیم دستها را راه زنجیر و در طوفان زمان، پیله نهایت دور خویش تنیدیم. آنقدر قامت شب را با دلی صابون زده وجب کردیم که دیگر خیال آمدن طلوع از جاده شب نداریم. پای سفر را در انزوای دل گم کردیم و مهتاب هم چشم براه آسمان ماند.
ای تجانس آهنگ، زمزمه های سکوت را پژمرده ساز شبیه لالایی باران بر تن سقف.
بی تاب قلم، فتح پیکری در دستان تنهایی. جدا ماندی از هیاهوی هیچ. قافله ی ساز پرکشید از سرانگشتانت و شدی یک راز بر لب پنجره که تا بازش می کنی با نسیمی به تاراج دلها سپرده می شود. یک میزان در جاده پرآهنگ، عابر نور به دامن باش. مرداب خواب، من و نیلوفر آن، رویای تو. آوازت شکست در سلسله نیازها. هنوز هم در فراسوی زمان بر مرکب مه می تازی تا که چشمم در ابهام تنت عصا بدست باشد و حالا فوران عطرت از زبان باغچه شنیدم.
*********
امشب یک دوست به من پیام داد اگر تمام زندگیت روزی بفهمی که یک فیلم بوده اسم این فیلم چی میذاری؟:))
سلام بر دوستان خوبم الهی که حال اردیبهشت شما با طعم مرصع باشه باز هم تأخیر بنده به حساب... نمی دونم.
این نثر ادبی کمی نزد من محبوب تر هست شاید چون اولین نثری است که من براش وقت گذاشتم و مثل کارهای قبلی بداهه نبود. نظر شما راجع به ترکیب ابهام تن و عصا بدست ماندن چشم چیه؟

+ نوشته شده در  90/02/20ساعت 0:27  توسط سیما | 

بسم الله النور


به اتفاق طبیعت به رستاخیز جانها می شتابیم سالها را به محول احوال تحویل می دهیم به تقلید از طبیعت نمایش با شکوه قیامت در عرصه محشر به پا می کنیم. به اتفاق تمام مخلوقات، نشانه ها، ذرات و تمام حالات که در هیاهوی ثانیه شماری برای لحظه دیدار فقط می تپند، قدم به قدم به استقبال انقلاب طبیعت رهسپار می شویم گویا ما جزئی از طبیعت شدیم می دانیم با حلول نغمه ای در گلوی چکاوک این دمساز شیرین زبان و شوخ طبع گاهی تقدیر آنچنان بزرگی در تلاطم روزگارش رقم می خورد که چشم همه به سوی اوست. تسبیح افساری ست در نوای نیایش خیزش. ادامه جنبش و ختم آن در نقطه ای طبق مصلحتش ما را مسحور کدام کند؟ آن نغمه یا روایت رقص شاخه ای و تقارن آن با وزش نسیم بر مدار هدف و فقط هدف....
از زبان اوست که مرغ به آوازش می بالد و از زبان اوست که شعر از چشم رنجور می چکد بر صفحه تاریخ. خدا گفت: ای بنده ام این عالم برای تو خلق کردم و تو را برای خودم.
درس بندگی پس می دهیم از خداوندی که تعلیم گر است و حتی رسم بندگی کردن هم به ما آموخت همان کنز مخفی در گالری ادب حضرت مولانا: کنز مخفی.
به قول جناب اخشابی شادی یعنی شکرگزاری و اگر غمگین باشیم یعنی به کار خدا اعتراض داریم.
********************
سلام بر تمام مخلوقات خداوند لحظه تحویل حالمان، رسید به امید روز باشکوه تحویل جان به جان آفرین و حضوری مغرورانه در روز باشکوه قیامت که:
چون عاشقان می را همی از کاسه سر می خورند
در بزم او گر می روی مردانه شو مردانه شو
عید بر همگی مبارک
از تمامی عزیزان که در این مدت عریض با پیگیری ها و دلسوزی های مکرر مرا شرمنده الطافشون کردند واقعا عذرخواهی می کنم و تشکر می کنم از
دوستان خوبم ماهرخ خانم نویسنده وبلاگ خاطرات آبی و سمیه خانم دوست و یار وفادار و همیشگی ام نویسنده وبلاگ دردانه


ان شاالله قالب جدید وب حضرت باران هم آماده خواهد شد.
فقط یک دلیل برای دیر به ثبت رساندن لحظه هایم در وب حضرت باران دارم و این که: وقت نداشتم.

+ نوشته شده در  90/01/02ساعت 2:9  توسط سیما | 

بسم الله النور

اللهم صل علی محمد و آل محمد

و عجل فرجهم

Wipe all leaves on your body don't doubt to asleep. Your tear dews in our distance winter. Shavings of night drop on my bosom and stars sigh! Sigh

Tandem with moments, you come gracefully we dazzle dizzy you glance to our non- wings flying heavens drown into your poems. Whisper! Your whisper is utter for blinds. I sigh! Sigh

O! who is not saw for orphan eyes! Righteousness is naked humanity's lips are sewed. Our hands are vacant. Make them full of kindness. Seas haven’t flourished ever, you walk across us drops of peace light accompany yourself we are flowing on your vestige. Tears become keen for your beckons. Buddha Nirvana dancing comes to see off you

Freedom is your souvenirs from ultra global

Then strike on dark waves of seas! Our Lords world

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/09/12ساعت 0:22  توسط سیما | 

بسم الله النور 
اللهم صل علي محمد و آل محمد وعجل فرجهم

یک سایه بی بُعدم که در حریم اندوه محدودم. از پرتو بودا آمدم و تو یک جهانی برای روزنه برگ... ای ناگهان بی هنگام شمیم عریانت در خواب نازکم رقصان است ساکت می نشینی و گلهای قالی بر جان تبدارت می تند. گلها را از حصار گره به پرواز درآور. به موسیقی خاک لبهایت را ببخش تا باران به رستاخیز رویاندن بشتابد.
تو یک ناگهان بی هنگامی که در رخوت خلوتم مذاب شدی. ای ترجمه سکوت طوفانزده آوای نگفته هایت در رواق آرامشت شدم. درخت نور را صید می کند و چشمت کمینگاه اوست آمدم تا پیاله وجود را پر کنم از لرزش بغضت. ای تجانس شب دریا، در ترسیم دستهایت موج ساحل نشینم، در تلفظ لحظه هایت، نگاهت را زمزمه می کنم.
به نام تویی که در خویش شاهدی و به پیش راندی تقدیر آنکه در نوازش اندوه پیچانده شد.
پیش راندی پای سفر در کوره راه انتظار.
********************************************
بعضی از مخاطبین این نثر نه چندان هنری و ادبی، مخالف واژه «بودا» هستند. همگی مجاز به هرگونه برداشتی هستید. با دلیلی که برای این واژه دارم قرار نیست در واژه «بودا» تجدید نظر کنم. 
تاهستم اندوه را در من مستور کنید شبیه یک هیچ...

+ نوشته شده در  89/08/22ساعت 0:22  توسط سیما | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
خلوتکده
آسمان بی انتها
دردانه (دوست عزیزم سمیه)
نوین کامپیوتر
جهان اسلام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1390
آذر 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشیو موضوعی
نثرهای ادبی
مذهبی
ترجمه ها
پیوندها
پایگاه تبیان
سایت شهید آوینی
مهدویت از نگاه رسانه
پیامبر امید
پرستوی عاشق
عرشیان خاک نشین
او خواهد آمد(موعود)
نوین کامپیوتر
ستاره زد..سلام کن
محمد(ص)
گروه شاعران ایران
دردانه (سمیه دوست مهربانم)
مهر سپهر
بابالعلم
فقط خدا
جملات عرفانی
جدیدترین وآخرین نرم افزارها
جدیدترین وبروزترین وبلاگ اطلاعاتی اطلاعاتی برای فارسی زبانان
جهاد با نفس
شرع، احادیث ائمه معصومین (ع)
آموزش آهنگسازي
شهر من میبد
زیارت حضرت رضا (ع)
زیارت حضرت علی (ع)
یک جمله ساده
A Time For Us
اموزش زبان انگلیسی
كلاس آموزش زبان انگليسي
شمیم عشق
وبلاگ مریم
دفتری از جنس گل
اندکی صبر سحر نزدیک است
باران
یادمان باشد
ابرهای متحرک
ُسرزمین سبز شمالی
نسیم شهادت
دلم از نام خزان می لرزد
فانوس شبهایم
سخنان ارزشمند
خاطرات آبی
حجاب
پرسه های بی تو
سخنان مردان بزرگ و موفق
دفتر شعر جوان
الفبای مهدویت
آتش درون
به رنگ نیلوفران
عشق هرگز نمی میرد
انجمن شعر و ادب میبد
خدا بهترین دوست انسان
ضربان غم
یا عشق یا زندگی
English Street
second language
منتظر بوی یاس
مرد کاغذی
قلم نوشت یک معلم
سارا
withoxford
poetry potpourry
وبلاگ تخصصی مترجمی زبان
رهگذر
عروض
آسمان بی انتها
زمزمه باران
خلوتکده
ایران از نگاه جوان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM